تبليغاتX
عموی یکی یه دونه ی ما بچه ها

عموی یکی یه دونه ی ما بچه ها

عمو جونم دوستت دارم برای همیشه

به نام خدای خوب و مهربون

سلام به عموی یکی یه دونه ام و آبجی های خوگشلم. خوبین؟ چه خبرا؟ خوش میگذره؟

آهای خبر آهای خبر

خبر خبر یه گردو دوست شده با یه بادوم * شبا براش میخونه لالایی آروم آروم

نه بابا کدوم گردو و بادوم؟! الان که وقت خواب و لالایی نیست.

خبر خبر که مینا * اومده اون به دنیا

  بله

امروز بیستم مهر، تولد آبجی مینا جون، خوگشله تولدت مبارک.

20 مهر 1388

حالا همگی به افتخار آبجی مینا یه ابراز احساسات خَشن، حالا چرا خشن؟!یه ابراز احساسات شاد

آبجی مینا تفلدت مبارک

بیار کیک تولد * بزار شمعا رو زود روش * بکن یه فوت محکم * تا شمعها بشه خاموش

دست بزنید و شادی کنید...

آبجی مینا....مینا....کسی مینا رو ندیده؟ وای خداجون نکنه هنوز نیومده باشه. آخه من به مهمونا چی بگم؟ از دست تو مینا خانوم، مثلا امروز تولدشه

مهمونای گرامی ببخشید مینا هنوز تشریف نیاوردن، از همگی عذرمیخوام

(چند روز بعد )

مهمونای عزیز مثل اینکه مینا داره تشریف میاره، همه آماده، آبجی مینا که اومد همه ابراز احساسات

و اینک مینا جون وارد میشود

تولدت م با رک ت ولد ت م ب ا رک

تولدت مبارک *لبات همیشه خندون * شیرین باشی همیشه * مثل قند تو قندون

مینا خانوم، دخترم تولدت مبارک

خب حالا بفرمایین کیک فقط به دلیل کمبود کیک (همین یه دونه رو داریم) لطفا کمتر نوش جان بفرمایین تا به بقیه هم برسه مخصوصا شما مینا جون کمتر بخور

نوش جان

خب دیگه بعد اینکه مینا تشریف آوردن کلی براش دست زدیم و خوردیم و پاشیدیم و نشستیم و پاشدیم و ماچ کردیم، تا اینکه نوبت هدیه دادن رسید

حالا با اجازه همگی اول من هدیه مو به مینا بدم و بعد هم شما با هدیه های خوگشلتون(نظر) آبجی مینا رو شاد کنین

تقدیم به بانوی کوچک خودم، مینا.

مرغ چی میگه؟؟؟

*مرغ مینای کوچولوی خودم، میناجون دوست دارم از اینجا تا به آسمون *

                *فرشته ی روی زمین همیشه مرغ من بمون*

M I N A

اینم از جشن تفلد، انشاالله که بهتون خوش گذشته باشه.

و حالا دوتا هدیه هم دارم برا آبجی سحر و آبجی نرگس. آبجی های نازم ازتون بی نهایت متشکرم که همیشه بهم سر میزنین، اینم هدیه ی من به شما آبجی های خوگشل

آبجی سحر (سحر-گیلان) لطفا کلیک کن

آبجی نرگس (نرگس احمدی) لطفا کلیک کن

آبجی مینا، آبجی نرگس و آبجی سحر ببخشید اگه هدیه هاتون زیاد خوب درنیومدن آخه من خیلی خوب فتوشاپ بلد نیستم، به هرحال ببخشید و امیدوارم اینا رو ازم قبول کنین.

پ.ن۱ : به آبجی ها و داداشایی که عمو اسم و نظراتشونو تو برنامه خوندن خیلی خیلی تبریک میگم.

پ.ن۲ : تو سرزمین رویاها یه مسابقه برگزارشده با عنوان "بهترین جمله"، برای شرکت تو مسابقه اینجا کلیک کنید.

دست علی یارتون//خدانگهدارتون

  اللهم عجل لولیک الفرج

+نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت2:12توسط برادرزاده کوچولوی عمو | |

به نام خدای خوب و مهربون

سلام به عموی یکی یه دونه ام و ابجی های خوگشلم . خوبین؟ خوشین؟

نماز و روزه هاتون قبول درگاه حق. انشاالله.

عموجون و ابجیهای گلم همونطور که یادتونه چند هفته پیش یذره از دل نوشته های هله پتگر رو اینجا براتون نوشتم و خیلی ها از خوندنش لذت بردن، چند روز بعد یکم دیگه از دل نوشته ها رو براتون نوشتم و حالا امروز هم اومدم که بخش آخر دل نوشته های هله پتگر رو براتون بنویسم. البته اون یذره آخرشو که با رنگ  دیگه ای نوشتم، مال "دلم به تاخت برو! (1)" هستش، بخاطر اینکه کسایی که "دلم به تاخت برو!(1)" رو نخوندن، حالا بخوننش.

 

دلم به تاخت برو! ولی در رفتن و کندن و پریدن به ریشه هایت بیندیش! به دست هایی که تو را کاشتند، شاخه هایت را هرس کردند و میوه های تَرَت را چیدند! به آنهایی که همراهی ات کردند و تو را تا به امروز بال و پر دادند به دلبستگانت، به آنان که عزیزشان بودی و تو را با نیازهای شبانه، به یاد می آوردند و در یاربشان، ذکر نام تو را گرو گذاشتند! به یاد آنانی باش که برای گشایش گره هایت بر درخت آرزوهایشان دخیل بستند! آنان که با دعای خیرشان، تو را مانوس کردند، تو را دوست داشتند و تو را عزیز می داشتند! آمدگان و رفتگان و هنوز نیامدگان! آنان را نیز به یاد آور!

 دلم به تاخت برو، اما برای آنها که در مسیر، زیر و بم های زندگی را به تو آموختند آموزگاران و دلشدگان در هوای بیخودی و خودی و پیام آورندگان برای همه آن نیکان، قدمی بردار و تازه تازه، شوق و شورت را به جای قدم هاشان، پیشکش کن!

 دلم به تاخت برو، و باز هم برو، افق را بشکاف و از تصور هر تصویری رد شو! ولی مراقب باش! دلی را نشکنی! زهری به کام شیرین کسی نچکانی! آشنایی را با زمین و زمینیان، بیگانه نکنی! و غریبی را بی عنایت دوستی و همراهی، در غربت رها نکنی! مراقب باش! آشتی ها را قهر نکنی و قهرها را بی بهانه، خط بزنی! مراقب باش! بسیارند دست هایی که مشتاق نوازشند، پرسش هایی که منتظر خواهش اند و گم کرده راه هایی که به دنبال نشانه اند!

 آنان که تو می توانی، کوزه های خالی شان را پر کنی! نان برکت سفره هاشان را در تنور محبت بپزی! و نوشدارویی برای زخم های پنهان روحشان باشی!

 دلم به تاخت برو! دیری است گفته ام! معطل نکن! بتاز! چون باد، تیز و تک به تاخت برو، اما به یاد بسپار! در این مسیری که می تازی! تو را می نگرند و تو را می پرسند و تو را می خوانند! هر گفته یا هر کرداری، تاثیر توست بر روی هر آنچه موجود است یا موجود بوده یا خواهد بود!

 تاثیر هر عمل تو یا کلام تو همواره ورای زمان و فراسوی مکان می ماند! پس، حتی در آن هنگام که بی دریغ بر آب های روشن می رانی! در آن زمان که پیوسته با بادهای سریع می تازی! هنگام خوشی و شادی، وقتی که همه میوه های باغ زندگی ات را در سبدهایت چیدی! باز هم به یاد بیاور! چه کسی تو را می نگرد؟! آنکه تو را می بیند چه پرسشی از تو دارد! آنکه از تو می پرسد، از تو چه می خواهد! آیا او را می شنوی؟!

 آنجاست که می گویی: آیا آنان که می دانند با آنان که نمی دانند، برابرند؟! آیا آنان که می بینند با آنان که نمی بینند یکسانند؟! آیا زندگان با مردگان، یکی هستند؟!

 آنجاست که در می یابی، تو همواره در حال تحولی! از شکلی به شکلی دیگر! تا آنجا که هیچ شکلی نخواهی داشت و هیچ رنگی! اما همه شکل ها و همه رنگ ها، از تو زاده می شود!

 دل من، به تاخت برو، ولی هرگز نگو! من! تا اگر روزی دست نیازمندی را گرفتی، روح دردمندی را التیام بخشیدی! ناامیدی را، امیدوار کردی! گره کار کسی را گشودی! محبت را، یکسان با همگان قسمت کردی! به یاد آوردی و دوست داشتی! بدانی که تو، به ابتدای روشنایی قدم گذاشته ای، و از این لحظه به بعد هر چه هست، زیبایی، نیکی و لطف است، پس تردید نکن و تا آنجا که نور درون هدایتت میکند، تا آنجا که غباری نیست! تا سپیده دم، همراه نفس های سحر خیز صبح روشنی، به تاخت برو و لحظه ای مکث نکن... حتی لحظه ای فقط پیش برو... و باز برو...! تا تو بخواهی! توان در توانی! دلم نوشت، و باز هم گفت، همگان بدانید! گفته باشم: دلم به تاخت... برو!

(هله پتگر)

 

چطور بود؟ امیدوارم خوشتون اومده باشه.

وحالا آبجی صباح جون منو به یه بازی قشنگ دعوت کرده که ازتون دعوت میکنم برای کسب اطلاعات بیشتر به ادامه ی مطلب مراجعه فرمایید.

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت4:48توسط برادرزاده کوچولوی عمو | |